داستانی که اکنون میخوانید تاکنون به طبع نرسیده است
و از آنگونه داستانهایی است که مدتها سینه به سینه انتقال یافته و در سال 1253
هجری قمری ثبت دفتری شده است که برای سرگرمی یکی از دختران عباس میرزا ولیعهد
فتحعلیشاه قاجار با خطی بسیار زشت و مغلوط نوشته شده است.
این
دفتر اکنون در اختیار نگارنده است و دارای بیش از بیست داستان کوتاه است که بعضی
از آنها را تاکنون انتشار دادهام.
درین
داستان قرینهیی وجود دارد که از روی آن میتوان حدس زد که باید تاریخ تصنیف آن پس
از دوران حمله مغول باشد:
وجود وزیر
یهودی در دستگاه پادشاه مسلمان، امری است که تا پیش از دوره مغول در ایران و هیچیک
از ممالک اسلامی سابقه نداشت و تعصب دینی پادشاهان به آنان اجازه نمیداد که کار
وزارت خود را به مردی غیرمسلمان تفویض کنند. اما مغولان چون به ایران آمدند و
حکومت را در دست گرفتند، در وجودشان آن تعصب دینی نبود که مردی کافر را، تنها به
جرم آنکه مسلمان نیست از رسیدن به مقامهای عالی محروم کنند. به همین مناسبت مردی
به نام سعدالدوله- که تصادفاَ شخصی بدنهاد و فتنهانگیز و در عینحال مردی زیرک و
داهی بود و طبابت میکرد و چند زبان میدانست و از کارهای دیوانی و حساب و کتابت و
دبیری وقوف تمام داشت- در دوران سلطنت ارغون خان مغول به سال 686 ه. ق. وارد
دستگاه او گردید و چون میل قلبی خان مغول را به جمع مال و منال دریافت، ازین راه
بدو نزدیک شد و درآمد خزینه را افزایش داد و سپس به سرکوبی دشمنان و مخالفان خود
پرداخت و برای جمعآوری باج و خراج بر مردم سخت گرفت. و در کار خویش استقلال و
استبداد بیاندازه یافت و تمام عاملان مسلمان را مغلوب خویش کرد و ارغون را آلت
اجرای مقاصد خویش قرار داد. چون ارغون بمرد دشمنان سعدالدوله و امیران مغول و
تمام کسانی که وی دست آنان را از کار کوتاه کرده بود جمع شدند و او را دستگیر کرده
در سال 690 ه. ق. به قتل آوردند.
داستان
ملک جمشید- یا دستکم روایت فعلی آن- باید پس از این واقعة تاریخی و بعد از به
وزارت رسیدن مردی یهودی در مملکت اسلام پدید آمده باشد.
راویان
اخبار و ناقلان آثار روایت کنند که در زمان ماتقدم پادشاهی بود با مال
و نعمت بسیار و لشکر و مملکت آراسته و خزانة آبادان و سپاه و رعیت شادان؛ و آن
پادشاه دو وزیر داشت و به تدبیر ایشان کار میکرد:
یک
وزیر مسلمان بود و یکی یهودی و پادشاه را پسری بود به همة هنرها آراسته، او را ملکمحمد
نام بود و وزیر مسلمان [ را] پسری بود به خُلق و ادب آراسته، او را ملکجمشید نام
بود و با ملکمحمد پسر پادشاه هممکتب بود. شاهزاده ملکجمشید را بسیار دوست میداشت
و بی یکدیگر آرام نداشتند؛ تا کار به جایی رسید که وزیر مسلمان از دنیا رحلت
فرمود و جای او را با پسرش دادند. مدتی شد، پادشاه هم سفر آخرت اختیار کرد. ملکمحمد
پادشاه شد. چون با ملکجمشید همسن بود و همبازی و همراز بودند محبت تمام با ملکجمشید
داشت و معاملات خود را به ملکجمشید واگذاشت، چنانکه بی رضای ملکجمشید پادشاه آب
نمیخورد.
وزیر
یهودی چون کار را چنان دید با خود گفت: پادشاه از سخن این پسر بیرون نمیرود و عنقریب
است مرا به کشتن دادن؛ پیش از آنکه او به حال من بپردازد من کار او را بسازم!
وقتی
فرصت یافته به عرض پادشاه رسانید:
-
اگرچه بنده[ هر] سخن در حق ملکجمشید گویم پادشاه غرض میداند، اما چون نمک شاه
خوردهام و پروردة نعمت این آستانم، این نوع سخن نمیتوانم که نگویم، که اگر نگویم
حرام نمک باشم!
پادشاه
نیک متوجه شده گفت: بگو که دولتخواهی تو معلوم شد.[ وزیر یهودی گفت]:
گل خندان دُر گریان و رشک بردن
با ملکمحمد و حیلة وزیریهودی
- بر ضمیر منیر شهریار عالم
مخفی نماند که جمعی از صنادید امرا با ملکجمشید بیعت کردهاند که قصد شما کرده
پادشاه ملکجمشید باشد و به چربزبانی و چاپلوسی این حکایت را در طبع پادشاه متمکن
ساخت.
پادشاه
بسیار غضبناک شد. روز دیگر ملکجمشید به خدمت پادشاه آمد. چون چشم پادشاه بر وی
افتاد گفت:
- ای
ملکجمشید، تو جوان خوبی هستی، و حقوق بسیار در[ عهدة] من داری، نمیخواهم که تو
را بکشم. برخیز و از مملکت من بیرون شو!
ملکجمشید
روی بر زمین نهاده و آب از دیدگان بگشاد و گفت:
-
شاها! ازین بنده چه در وجود آمده که موجب اکراه خاطر مبارک گشته؟ بنده به گناه خود
راه نمیبرم!
شاه
گفت:
- ای
ملکجمشید، تو هیچ گناه نداری، اما خاطر من چنین میخواهد که تو در قلمرو من
نباشی! امروز و فردا تو را مهلت دادم. روز سوم اگر تو را در این مملکت ببینند سرت
را بردارند!
اتفاقاَ
آن وقت ایام زمستان بود و راهها بسته؛ از بیم سرما همه کس چون کشف سر به تن
کشیده؛ هیچکس را قدرت آن نبود که از خانه بیرون آید. در چنین وقت ملکجمشید
بیچاره به خانه آمد غمگین؛ مادر و کسان پیش او آمده احوال پرسیدند. او صورت حال
باز نمود. ایشان ملول گشتند. گفتند:
- دل
او[ هر] چه خواسته باشد بکن!
پس
ایشان را وداع کرد و سوار شد؛ در زمستانی چنان که مردم از تردد بازمانده بودند؛
تنها رو در بیابان نهاده میرفت و با بخت نافرجام و روزگار نامساعد در جنگ بود, تا
بعد از چند گاه به پشتهیی رسید؛ درختان به طریقی سر درهم نهاده که زمستان را در
میان راه نمیدادند.
ملکجمشید
مرکب بر پُشته راند و پارهیی راه طی کرد. به سرمنزلی[ رسید]، درخت عالی دید[ که]
ریشهاش پنجه در پشت گاو زمین برده و شاخش تپانچه به روی فلک زده؛ عجب چناری، وصفهیی
در پای چنار بستهاند و آب باریکی از پای چنار میگذرد. ملکجمشید بر لب آب قرار
گرفته به تماشای چنار مشغول بود؛ ناگاه دید گل سرخی چون طبق، تازه و شکفته بر روی
آب افتاده، آب آن را میآورد. ملکجمشید آن گل را گرفته هنوز بوی نکرده دماغش
معطر گشت. دید که گل دیگر درپی او آورد و آن را هم گرفت. یکی دیگر، یکی دیگر، تا
هفت عدد گل شکفته آب آورد. ملکجمشید تعجب کرد که در فصل زمستان چنین گل تازه از
کجا بههم میرسد؟! خوشحال شده گفت:
- خدا
این را برای آن رسانید تا این را تحفه ساخته پیش ملکمحمد برم و عذر گناه خود را
خواهم، زیرا که درین زمستان به جایی نمیتوانم رفت!
گلها
را برداشته به منزل آمد. مادر و کسانش او را دیدند، بسی شاد شدند.
ملکجمشید
گلها را بر طبق نهاد و مندیلی[1] بر بالای آن گلها پوشیده به دست غلامی
صاحب جمال داده رو به خدمت پادشاه نهاد.
اما
از آن جانب چون ملکمحمد به سخن وزیر یهودی ملکجمشید را اخراج[ کرد] ملول و آزردهخاطر
به شبستان درآمد. مادرش که او را دلگیر دید پیش آمد که: ای مادر جان، هرگز دلت
غمگین مباد! سبب ملال خاطر مبارک چیست؟
ملکمحمد
قصة ملکجمشید با مادر گفت. مادرش گفت:
- ای
نوردیده عجب خطایی کردهیی! تو نمیدانی که یهودی دشمن مسلمانست؛ خصوص که پای
همکاری هم در میان آید! همچو ملکجمشیدی را که حقوق خدمت دیرینة او را تو میدانی
به سخن اهل غرض به غور نارسیده این چنین کنی! حاشا که ملکجمشید را بخوانی و خلعت
دهی و مرتبة او را بیفزایی!
ملکمحمد
گویا مست بود هشیار شد و از کرده پشیمان گشته همه شب درین فکر بود که فردا چون
تلافی خاطر او کند و اگر رفته باشد او را در کجا پیدا کند.
صبح
که از حرم بیرون آمد، ملکجمشید را دید که طبق گل پیش آورده در قدم پادشاه افتاد و
گناه خود را عفو خواست!
پادشاه
دست در گردن او کرد و جبینش را ببوسید و او را به بارگاه آورده در پهلوی خود بر
تخت نشاند و مجلس پادشاه از آن گلها معطر شد.
ملکجمشید
دید که دو سه روز راه که آمده اصلاَ اثر پژمردگی درین گلها ظاهر نشده بلکه دمبهدم
تازهتر میشود و جملة اهل مجلس از آن گلها عجب ماندند. وزیر یهودی با خود گفت:
- من
خواستم دفع ملکجمشید کنم[ بر] تقرب او افزود. اگر پادشاه سخن من با او بگوید او
با من معارض شود و امرا[ چون] این سخن بشنیدند با من دشمن شوند و کار من تمام است!
هیچ بهتر از این نیست که فکری اندیشم و او را آواره کنم! پس گفت:
-
شاها این عجب گلهایی است! از آنجا که اینها آمده دیگر هم خواهد بود. این هفت گل
است. اگر پنج گل دیگر باشد که در هر گوشة تخت سه گل بگذاریم این مجلس را معطر
کنیم!
پادشاه
گفت:
- ای
ملکجمشید این گلها از کجاست؟ برای خاطر من پنج گل دیگر بیار!
ملکجمشید
قبول کرد، بیرون آمد و بر اسب سوار شده راه پشته در پیش گرفت و میآمد تا به پای
درخت رسید. بر لب آب منتظر گل نشست، که دید آب یک گل آورده و یکی دیگر در پی آن،
تا هفت گل آورد. ملکجمشید خوشحال شد. گلها را برداشت و خواست برگردد؛ با خود
گفت:
- من
ندانم که این گل را آب از کجا آورد؟ وزیر یهودی با من دشمن است؛ بلکه درخت گل از
من خواهد! به از آن نیست که لب آب[ را] گرفته بروم تا ببینم آب سر از کجا [ در] میآورد.
ملکجمشید
از کنار آب تا دو روز برفت. روز سوم به بالای پشتهیی برآمد. دید دشتی خرم است و
قلعهیی سر به فلک کشیده و این آب از میان قلعه بیرون میآید. او بر دور قلعه
گردیده دروازة حصار باز دید. به درون قلعه آمد. عمارتی عالی ملاحظه کرد؛ اما هیچکس
در آنجا ندید. بر در قصری رسید. به درون آمده محوطهیی دید، در آنجا صفه بستهاند
و اتاق عالی. حوضی در زیر طاق، و آب از آن حوض میجوشد و سری بریده به گیسوها از
آن اتاق آویختهاند؛ هر دم قطرة خونی از آن سر بریده در حوض میچکد و آن قطرة خون
گل سرخ میشود و آن گل را آب میبرد.
ملکجمشید
انگشت تحیر به دندان گرفته با خود گفت:
- سر
کسی را که ببرند یک ساعت یا دو ساعت خون ازو میچکد؛ آخر خون او خشک میشود. این
چه سری است که خون این سر هرگز خشک نمیشود!
درین
اندیشه بود که از روی هوا دیوی قویهیکل فرود آمد که زمین و زمان از هیبت او به
لرزه درآمد. پس آن عفریت آمده از یکی از آن منازل تن بیسری آورده در کنار حوض به
روی تخته سنگی بخوابانید، و آن سر بریده را آورد. بر آن تن نهاد؛ و از خانة دیگر
ابریق سبزی پر آب بیرون آورد و از آن آب بر جای زخم آن کشته ریخت و گفت:
-
زنده شو به اعجاز سلیمان پیغمبر!
در
حال کشته زنده شد برخاست! ملکجمشید پریزادی دید که از شعشعة جمال او عالم منور
گشت.
آن
پریزاد با دیو عتاب آغاز کرد:
- ای
ملعون، مرا تا کی عذاب کنی! چون کشتی دیگر زنده کردن چیست، و چون زنده کنی باز
کشتن چرا؟ یک بار مرا بکش تا خلاص شوم!
دیو
گفت:
- ای
نازنین دل من ده! تا کی مرا درین غم داری؟ میترسم که پدر و مادر تو خبر یابند و
یا ایشان، یا غیر ایشان تو را از دست من به در برند و تو میدانی که من بی تو یک
دم زنده نمیمانم!
دیو
هرچند ملایمت میکرد پریزاد شکفته نمیشد! آن شب [ را] بدین طریق بهسر بردند.
صباح چون وقت رفتن دیو شد خنجر کشید سر آن پریزاد را از تن جدا کرده تن او را در
خانه انداخته و باز سر او را با گیسو از آن طاق آویخت و تنورهزنان به روی هوا
رفت.
چون
دیو غایب شد، ملکجمشید بیرون آمد و کشتة پریزاد را آورد و سر او را فرود آورد و
بر بدن نهاد و به خانه درآمد که ابریق را بیرون آورد؛ هرچند به هر چهار جانب نظر
انداخت ابریق را ندید. دلتنگ شد. ناگاه در برابر لوحی آویخته[ دید]. نظر در لوح
کرد، دید که در آنجا نوشته: این اسم را چهل بار بخوانی ابریق را میبینی!
ملکجمشید
چهل بار آن اسم را بخواند، دید رواقی است و ابریق سبز بر رواق نهادهاند. برداشته
بیرون آورد و بر سر کشتة پریزاد رفت و از آن ابریق بر جای زخم ریخته گفت:
-
زنده شو به اعجاز سلیمان پیغمبر!
پریزاد
زنده شد و چشم واکرده گفت:
- ای
دیو حرامزاده مرا تا چند عذاب میکنی؟
ملکجمشید
پیش آمد که ای نازنین چشم بگشا که من دیو نیستم، آدمیزادم و تو را ازین عذاب خلاص
خواهم کرد.
دختر
جوان خوشصورتی دید که محبت او در دل خود یافت. گفت:
- ای
جوان چرا چنین کردی؟ برخیز و باز سر من ببُر بر جای خود آویز، پیش از آنکه دیو
آید و تنم بر جای خود نه، و اگر دیو ببیند هم تو را و هم مرا یکبارگی کار میسازد.
حیف است که چون تو جوانی در دست دیو هلاک شود!
ملکجمشید
گفت:
- ای
نازنین، بریده باد دستی که برگ گل با تو زند؛ و دیگر آنکه[ مگر] مرا و تو را اینجا
بستهاند که دیو آمده کار ما بسازد؟ ! من تو را ازین مقام بیرون میبرم!
- ای
جوان، اگر توانی به دربردن که دیو به ما نرسد بسیار خوبست؛ که آن دیو چون بیاید و
مرا ببیند از فراق من جان نمیبرد. اما[ من] در دست او هستم،[ هر روز مرا] یک بار
میکشد و زنده میکند و من این عذاب میکشم. چون تو مرا از این عذاب خلاص کردی جان
من فدای تو باد؛ مرا به هر جا که میبری بسمالله!
جمشید
پریزاد را بر مرکب خود نشانده و خود در جلو او افتاده همه جا میآمدند تا بر
دروازة [ شهر] خود رسیدند. به خاطر ملکجمشید آمد که مرا به طلب گل فرستاده بودند
و من گلها را بر لب حوض فراموش کردم؛ انگشت در دندان گرفت و متفکر شد.
پریزاد
گفت:
- جان
من چه شد که انگشت در دندان گرفتی؟
- ای
نازنین، بدان که من از پیش پادشاه به طلب گل آمده بودم. گلها را بر لب حوض فراموش
کردم. اگر گل نبرم جواب چه گویم؟ و اگر برگردم که گل آرم مبادا که دیو خبردار شده
باشد و به دام او گرفتار شوم!
- ای
جان من غم مخور که آن گل از خون من بههم رسیده بود و سهل است. بدان که مرا گل
خندان دُر گریان گویند، دختر پادشاه پریانم و در هر قرنی در میان پریزاد[ یکی]
چون[ من] بههم میرسد که گل خندان دُر گریان باشد. چون میخندم گل از خندة من میریزد
و چون میگریم دُر از گریهام میباشد و گلی که از خندة من حاصل میشود چه نسبت
دارد با گلی که از خون من حاصل شده باشد!
ملکجمشید
نزدیک بود از شادی بمیرد! شکر خدا کرد و پریزاد او را به خانه آورد و سر در قدم او
نهاد. مادر و خواهرانش دست و پای پریزاد را ببوسیدند و او را از رنج راه بپرسیدند.
ملکجمشید
نهانی قاضی طلبید. او را عقد بست و به کام دل رسیدند. در اثنای مجلس پریزاد
بخندید. ملکجمشید گلها دید که از خندة او ریخت و هزار مرتبه[ بهتر] از گلهای
پیشین بود. آن گلها برداشت و پیش ملکمحمد آورد، ملکمحمد او را تحسین بسیار کرد
و رو به وزیر یهودی کرد که: ای وزیر، این طرفه گلهایی است. هر گلی باشد تا از
درخت چیدند پژمرده میشود، و این گلها هرچند میماند تازهتر میشود. این چه سری
است؟
وزیر
یهودی گفت:
- ای
خداوند چنین شنیدهام که پادشاه پریان دختری دارد که او را گل خندان دُر گریان
گویند: عجب دارم اگر او به دست ملکجمشید نیفتاده باشد.
پادشاه
گفت:
- اگر
چنین باشد رشک او مرا میکشد! ای وزیر تدبیری سازوکاری کن!
وزیر
گفت:
- ملکجمشید
را به جایی فرست و من و تو به رسم کدخدای بر در خانة او رفته شاید تحقیق او کنیم.
پس
ملکجمشید را به جایی فرستاده شاه و وزیر به طریق کدخدایان بر در خانة
او آمده چیزی خواستند.
پریزاد
را به خاطر رسید که به دست خود چیزی کند. چون در پس در آمد، چشم وزیر و پادشاه بر
طرفه نازنینی افتاد که عقل از سر ایشان رفت. ملکمحمد گفت:
- ای
وزیر، فکری کن که من عاشق شدم و کارم از دست رفت، چه چاره کنم؟
وزیر
یهودی گفت:
- سهل
است، چاره آن است که ملکجمشید را بکشی و زن او را بگیری!
- او
را بیگناه نتوان کشت و گناهی بر وی ثابت ناکرده آزار نشاید کرد.
-
زندگانی پادشاه درازباد! به خاطر من تدبیری میرسد که بگویی دندان فیل و دندان
ماهی میخواهم برای خاتمبندی تخت خود؛ و این متاع در هند بههم میرسد و[ رفتن]
شش ماه راه است و آمدن شش ماه و نیز[ شش ماه] لااقل باید بود تا مهم سازی شود؛ یک
سال و نیم میشود. تو بگو به وعدة روزی باید آوردن تا ما هم التماس کنیم به چهل
روز قرار دهد. تو بگو که اگر تا چهل روز نمیآوری خانومان و زن و فرزند تو را به
دیگری میدهم و اگر تا چهل روز آوردی تو را نوازش و تربیت میکنم!
پادشاه
بر این سخن قرار داد. روز دیگر چون ملکجمشید به بارگاه درآمد دعا و ثنای پادشاه
به جای آورد. پادشاه گفت:
- ای
ملکجمشید تو کلید مشکلات منی! بارگاه مرا از این گلها مزین و معطر ساختی ؛ یک
چیز دیگر میباید که اگر آن هم بههم رسد حظ ما کامل میشود!
- آن
چیست؟
- این
است که تخت من ساده است. میخواهم که این تخت را خاتمبندی کنم و آرزو دارم که
زودتر ساخته شود و از تو میخواهم که هفت بار شتر دندان ماهی و دندان فیل برای من
بیاوری!
-
فرمانبردارم! اما این متاع در هند میباشد. مرا مهلت باید داد تا بروم و بههم
رسانیده بیاورم و دو سال مرا مهلت باید داد!
- آنقدر
تاب ندارم. من امروز این جنس را میخواهم. چون مهلت میخواهی تو را ده روز مهلت
دادم و اگر در این ده روز نیاری مستوجب سیاستی!
- پادشاه
عالم اگر سیاست میفرماید پیش از آنکه تقصیری ثابت کند هم سیاست میتواند کرد.
اما این جنس را از هند میباید آورد. تا رفتن و حاصل کردن و آمدن دو سال میشود.
من ده روز چون توانم رفت و آمد؟!
پادشاه
گفت: بیست روز باشد به خاطر تو! دیگری گفت: سی روز باشد. وزیر یهودی گفت:
- پادشاه
عالم ملکجمشید را چهل روز مهلت دهد!
پادشاه
اول قبول نکرده بانگ بر وزیر یهودی زد که من تا چهل روز طاقت ندارم. آخر وزیر به
چاپلوسی پادشاه را راضی کرد. ملکجمشید درماند. نتوانست دیگر مکابره کردن. گفت:
- امر
از پادشاه است و از من قدم نهادن و از خدای تعالی راست آوردن.
پادشاه
گفت:
- ای
ملکجمشید! اگر تا چهل روز آوردی تو را تربیت کنم و هرچه مراد تو باشد برمیآورم؛
و اگر تا چهل روز نیاوردی خانومان و فرزند و زن و اموال و اسباب تو همبه دیگری
میدهم و این به واسطة آن گفتم تا در حصول این خدمت سعی تمام نمایی!
ملکجمشید
از خدمت پادشاه بیرون آمد و به خانة خود رفت؛ دلتنگ و پریشان شد. پریزاد پیش آمد
که جان من فدای تو باد، دلتنگ چرایی؟! ملکجمشید گفت:
- ای
عمر و زندگانی من! وزیر یهودی دشمن من است و [ به] پادشاه بهانه آموزست تا مرا
هلاک کند!
پریزاد
گفت:
- جان
من فدای تو باد! اگر تو رضا دهی من امشب پادشاه و وزیر را هلاک میکنم!
ملکجمشید
گفت:
-
من نمک او خوردهام. و پروردة نعمت اویم؛ نمیخواهم که از من بدی بدو رسد.